غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

173

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

سپس خود در حالى كه گريبان دريده بود گريان و بر سر زنان نزد ايشان رفت . آنگاه خبر فوت پدر و بيعت با او و پسر عمش عيسى بن موسى را به مهدى فرستاد . عيسى بن موسى از بيعت با مهدى سر برتافت و به كوفه رفت ، بدان آهنگ كه در آنجا تحصّن جويد . مهدى ابو هريره « 468 » را با هزار سوار بر سر او فرستاد . ابو هريره او را بگرفت و نزد مهدى آورد . مهدى همواره با عيسى بن موسى در كشمكش بود تا آنگاه كه او به خلع خويش تن در داد و در عوض ده هزار دينار بستد . آنگاه با مهدى و نيز با پسرش موسى كه هادى لقب داشت بيعت كرد . در ايام مهدى در خراسان مردى خروج كرد به نام يوسف برم « 469 » و خلقى را بفريفت . مهدى سپاه فرستاد و جمعش را پراكنده ساخت و او به اسارت افتاد و نزد مهدىاش آوردند . مهدى فرمان داد بر دارش كنند . همچنين در ايام مهدى ، مقنّع خروج كرد « 470 » و دعوى پيامبرى نمود و از تناسخ ارواح سخن گفت . خلق كثيرى به دو گرويدند . مقنّع مردى كوتاه قامت بود از مردم مرو از ديهى كه آن را كَرَه گويند . همواره نقابى بر چهره داشت و روى به ياران نمىنمود ، از اين رو او را مقنّع مىگفتند . او از شعبده و انواع سحر و افسون نيك آگاه بود و بدين كارها مردمى كم خرد را به خود جلب كرده بود . مهدى به طلب او لشكر روانه كرد . مقنع به ما وراء النهر رفت . و در دژ نكس « 471 » مكان گرفت و طعام و علوفهء فراوان در آنجا گرد آورد ، و داعيان به ميان مردم فرستاد و دعوى دانستن علم غيب و زنده كردن مردگان كرد . مهدى به جد در طلب او در ايستاد و مقنع بالاخره محاصره شد و چون محاصره‌اش به درازا كشيد و مرگ را روياروى خود ديد زنان و ديگر اهل بيت خود را بخواند و همه را زهر خورانيد و تا آخرين نفر بمردند . و آنچه چارپا و لباس و خوراك در دژ بود بسوزانيد . آنگاه خويشتن را در آتش افكند تا مباد پيكرش به دست دشمن افتد . لشكر خليفه وارد دژ شد و آن را خالى يافت . اين واقعه سبب شد كه يارانش كه در ما وراء النهر بودند بيشتر به دو فريفته شوند . مقنع آنان را وعده داده بود كه روحش به پيكر مردى با موهاى خاكسترى ( نه پير و نه جوان ) خواهد رفت و او سوار بر اسبى خاكسترى ، نزد آنان باز مىگردد و آنان را مالك زمين مىگرداند . پيروان او همچنان در انتظار ظهور او هستند . اينان را مُبَيّضه [ سپيد